زمستان
به نام آنکه اگر حکم کند،همه محکومیم 
قالب وبلاگ

 

کاش می شد که توووو ماه باشی منم چشمه ی تنها،

انتظارم به سر آید برود ابر از اینجا

تا که روشن بشود این دل بیتاب ز رویت

تا ببینی به دلم چهره ی زیبای خودت را

...

 

[ ۱۳٩٦/٢/۳۱ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ Arman ] [ نظرات () ]

آمدم بودنت را باور کنم ولی انگار تووووو باورم را باور نکردی...

شاید یک روز هم نوبت من می شود که تووووو بیایی و باشم 

ولی باورت نکنم؟!

باور کردنش سخت است، نه!...

 باورم نکن، قبول... ولی از همه ی اینها که بگذریم به من بگو:

" در دنیای تووووو، باوری هم وجود دارد که باورم را به باورت گره بزند؟ "

 

[ ۱۳٩٦/٢/٢۱ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ] [ Arman ] [ نظرات () ]

 

آخرین پست وبلاگم (زمستان )برای 21 /خرداد/1393 درست دو سال و نُه ماه پیش بود...

بعد این مدت بازگشتن و با شرایطی که خیلی از وبلاگهای دوستان آپدیت نشده و خب بعضیا هم که آپدیت هیچ ناپدید شده، خیلی باعث تاثر شد...

ولی امیدوارم هرجا که هستند شاد و سلامت و پایدار باشن و البته اگه یه روزی سری زدند یاد ما هم باشند...

پ.ن: پست موقت یا بهتره بگم صورت وضعیت و اعلام حضور دوباره

[ ۱۳٩٥/۱٢/٢۳ ] [ ۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ Arman ] [ نظرات () ]

یه روز ابری و بارون

یه روز آبی و نیلگون

یه شب مثل یه عاشق،

پر از برف و زمستون

یه شب مثل یه کودک،

پر از ستاره،خندون

یه روز همش گرفته،

آدمی خسته پر اخمه

یه روز سرد پر از سوز،

پدری سختگیر و دلسوز

یه شب طوفان،پر از باد

یکی که رفته از یاد

یه شب نم نم بارون،

دوعاشق لب کارون

یه روز گیج و مه آلود،

یه کافه ی پر از دود...

زندگیِ همه ی ما،

تو بدون یه آسمونه

که تو هر کتاب قصش،

نمیخواد یه جور بمونه.

                                                                           21/خرداد/93

پ.ن : باز هم لحظه نوشت...

 

[ ۱۳٩۳/۳/٢۱ ] [ ٩:۳٦ ‎ب.ظ ] [ Arman ] [ نظرات () ]

شبم از نیمه گذشت...

چشم ها بیدارند

شده ام شب زده ای

غرق در این افکار

تن آرامش جو،خسته از بیداری

خسته از خاطره ها،

این همه فکر و خیال

توی تاریکی ها،پی خوابی روشن

خوابی از جنس بلور

در شب خواب شکن

جنگ تن با افکار،

خواب را خواهد کُشت

جنگ این دو باهم،

بدترین جنگ درون

من و تو خواهد بود.

 

                                                                         15/فروردین/93

[ ۱۳٩۳/۳/٢۱ ] [ ٩:۱۸ ‎ب.ظ ] [ Arman ] [ نظرات () ]

خاطرات خوب وبد، هرچه بود...

نگاه های تو، سرد و گرم هرچه بود 

رفتنت راحت و سخت، هرچه بود

دوست داشتن یا نداشتنم، هرچه بود

از سر تنهایی یا حرفهای  دلم، هرچه بود

شاید گذشت و گذشت برای تو،آری تو، هرچه بود...

اما برای من نه، هرچه بود...

[ ۱۳٩۳/۱/٢٥ ] [ ٧:٠٦ ‎ب.ظ ] [ Arman ] [ نظرات () ]

مرگ هم بهانه شد

وقتی تمام دنیا را برای یافتنت گشتم...

گشتم ُ گشتم

ولی بیشتر گمت کردم

آری این بار مرگ را بهانه می کنم تا

شاید جایی بهتر، فرای این دنیا

تو را بیابم...

[ ۱۳٩٢/۱٠/٦ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ Arman ] [ نظرات () ]

وقتی مریضی هم بهانه می شود،

هیچ دوا و دکتری هم کاری ازش بر نمی آید ...

 روز به روز هم حالت بدتر می شود ...

وقتی که فقط تو می دانی تمامی این ها بهانه ایست تا شاید

کسی از تبار عشق و مهربانی سفیر خوبی و مهربانی شود

و بسویت رهسپار شود.

ولی حیف که این فقط یک رویاست،یک خواب ...

پس مرگ هم می تواند بهانه ای شود...

پ.ن:

هذیان نوشت من در تب 40 درجه ...

 

 

[ ۱۳٩٢/۱٠/٤ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ Arman ] [ نظرات () ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

هیچ هیچ هیچ
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب