زمستان
به نام آنکه اگر حکم کند،همه محکومیم 
قالب وبلاگ

 

آخرین پست وبلاگم (زمستان )برای 21 /خرداد/1393 درست دو سال و نُه ماه پیش بود...

بعد این مدت بازگشتن و با شرایطی که خیلی از وبلاگهای دوستان آپدیت نشده و خب بعضیا هم که آپدیت هیچ ناپدید شده، خیلی باعث تاثر شد...

ولی امیدوارم هرجا که هستند شاد و سلامت و پایدار باشن و البته اگه یه روزی سری زدند یاد ما هم باشند...

پ.ن: پست موقت یا بهتره بگم صورت وضعیت و اعلام حضور دوباره

[ ۱۳٩٥/۱٢/٢۳ ] [ ۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ Arman ] [ نظرات () ]

یه روز ابری و بارون

یه روز آبی و نیلگون

یه شب مثل یه عاشق،

پر از برف و زمستون

یه شب مثل یه کودک،

پر از ستاره،خندون

یه روز همش گرفته،

آدمی خسته پر اخمه

یه روز سرد پر از سوز،

پدری سختگیر و دلسوز

یه شب طوفان،پر از باد

یکی که رفته از یاد

یه شب نم نم بارون،

دوعاشق لب کارون

یه روز گیج و مه آلود،

یه کافه ی پر از دود...

زندگیِ همه ی ما،

تو بدون یه آسمونه

که تو هر کتاب قصش،

نمیخواد یه جور بمونه.

                                                                           21/خرداد/93

پ.ن : باز هم لحظه نوشت...

 

[ ۱۳٩۳/۳/٢۱ ] [ ٩:۳٦ ‎ب.ظ ] [ Arman ] [ نظرات () ]

شبم از نیمه گذشت...

چشم ها بیدارند

شده ام شب زده ای

غرق در این افکار

تن آرامش جو،خسته از بیداری

خسته از خاطره ها،

این همه فکر و خیال

توی تاریکی ها،پی خوابی روشن

خوابی از جنس بلور

در شب خواب شکن

جنگ تن با افکار،

خواب را خواهد کُشت

جنگ این دو باهم،

بدترین جنگ درون

من و تو خواهد بود.

 

                                                                         15/فروردین/93

[ ۱۳٩۳/۳/٢۱ ] [ ٩:۱۸ ‎ب.ظ ] [ Arman ] [ نظرات () ]

خاطرات خوب وبد، هرچه بود...

نگاه های تو، سرد و گرم هرچه بود 

رفتنت راحت و سخت، هرچه بود

دوست داشتن یا نداشتنم، هرچه بود

از سر تنهایی یا حرفهای  دلم، هرچه بود

شاید گذشت و گذشت برای تو،آری تو، هرچه بود...

اما برای من نه، هرچه بود...

[ ۱۳٩۳/۱/٢٥ ] [ ٧:٠٦ ‎ب.ظ ] [ Arman ] [ نظرات () ]

مرگ هم بهانه شد

وقتی تمام دنیا را برای یافتنت گشتم...

گشتم ُ گشتم

ولی بیشتر گمت کردم

آری این بار مرگ را بهانه می کنم تا

شاید جایی بهتر، فرای این دنیا

تو را بیابم...

[ ۱۳٩٢/۱٠/٦ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ Arman ] [ نظرات () ]

وقتی مریضی هم بهانه می شود،

هیچ دوا و دکتری هم کاری ازش بر نمی آید ...

 روز به روز هم حالت بدتر می شود ...

وقتی که فقط تو می دانی تمامی این ها بهانه ایست تا شاید

کسی از تبار عشق و مهربانی سفیر خوبی و مهربانی شود

و بسویت رهسپار شود.

ولی حیف که این فقط یک رویاست،یک خواب ...

پس مرگ هم می تواند بهانه ای شود...

پ.ن:

هذیان نوشت من در تب 40 درجه ...

 

 

[ ۱۳٩٢/۱٠/٤ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ Arman ] [ نظرات () ]

 زمستان،

بازهم سرما و سوز هوا

و بازهم من، تنها با نوشته هایم اینجا

چشم انتظار اولین برف دی ماه 

و دیدن شادی کودکان از بارش برف و تعطیلی مدرسه ها...

 

 

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱ ] [ ۳:۳۸ ‎ب.ظ ] [ Arman ] [ نظرات () ]

دوران مدرسه و درس فارسی...

یاد گرفتیم که با (ها) می شود جمع ساخت...

پس به (تن) (ها) دادیم تا جمع شود ولی "تنها" شد! ...

و "تنها" همیشه تنها ماند،بی هیچ جمعی ...

مثل من و شاید مثل تو ...

[ ۱۳٩٢/۸/۳ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ] [ Arman ] [ نظرات () ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

هیچ هیچ هیچ
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب